نبودنت را...


افسران - نبودنت را...

این جمعه هم گذشت...

افسران - این جمعه هم گذشت...
تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟

چرا بهانه نگیرم؟ چرا نمی آیی؟

اگر حجاب ظهورت وجود تار من است

خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟

تو امر کن سر خود را بدست می گیرم

ببین چقدر دلیرم چرا نمی آیی؟

میان خلقت من با گل تو رابطه ای است

من از تراب غدیرم، چرا نمی آیی؟

هوای دیدن سرداب غیبتت دارم

به این رواق اسیرم، چرا نمی آیی؟.

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست!

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست!
اللهم عجل لولیک الفرج

hazrate_mahdiii_aj.jpg

یک شب جمعه...

افسران - کاش می شد شما همین فردا...
یک شب جمعه...
جمکران...
باران
مهر و سجاده ای به سبک کمیل
آسمان ها به سجده افتادند، کاش می شد شما همین فردا...

دعــــا پشتِ دعـــا برای آمـدنت

دعــــا پشتِ دعـــا برای آمـدنت

گنــاه پشتِ گناه برای نیــامدنت

دل درگیـر، میان این دو انتخاب؛

کـدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟

ملاقات نسيم با امام زمان (عج(

ملاقات نسيم با امام زمان (عج(

ابن بابويه از ابراهيم بن محمد بن عبدالله بن موسي بن جعفر عليه السلام ملاقات ديگري از نسيم ،خادمه حضرت امام حسن عسگري عليه السلام نقل مي کند که مي گفت:

 

يک شب بعد از تولد حضرت صاحب الزمان عليه السلام به ديدار آن امام همام رفتم، در حضور آن بزرگوار عطسه اي کردم، فرمود : خداوند تو را رحمت کند.

من از فرمايش حضرت خوشحال شدم ، سپس به من فرمود : آيا در مورد عطسه تو را بشارت بدهم ؟ 

عرض کردم: بفرماييد.

فرمود: عطسه نشان آنست که تا سه روز از مرگ در امان مي باشي

ملاقات دختر مسيحي تازه مسلمان  

 

ملاقات دختر مسيحي تازه مسلمان 

 در کتاب داستانهاي حج مي نويسد: به نقل از داستانها و پندها

دانشجويي مسلمان و ايراني در آمريکا تحصيل مي کرد . حسن اخلاق و برخورد اسلامي او موجب شد که يکي از دختران مسيحي آمريکا يي به او محبت خاصي پيدا کرد در حدي که پيشنهاد ازدواج با او نمود .

دانشجو به او گفت : اسلام اجازه نمي دهد که من مسلمان با تو که مسيحي هستي ازدواج کنم ، مگر اينکه مسلمان شوي ، دانشجوبه دنبال اين سخن کتابهاي اسلامي را در اختيار او گذاشت ، او در اين باره تحقيقات و مطالعات فراواني کرد و به حقانيت اسلام پي برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.

سفري پيش آمد و اين زن و شوهر به ايران آمدند، زماني بود که حرف از حج در ميان بود، شوهر به همسرش گفت:

ما در اسلام کنگره عظيمي به نام حج داريم، خوبست اسم نويسي کنيم و در حج امسال شرکت نماييم.

همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند، در مراسم حج روز شلوغ عيد قربان زن در سرزمين منا گم شد، هرچه تلاش کرد و دنبال شوهر گشت تا اينکه به يادش آمد در مکه کنار کعبه شوهرش مي گفت:

ما امام زمان عليه السلام داريم که زنده است و پنهان است.

توسل به امام زمان عليه السلام جست و عرض کرد: اي امام بزرگوار و پناه بي پناهان، مرا به همسرم برسان.

هنوز سخنش تمام نشده بود که ديد شخصي به شکل و قيافه عربي، نزد او آمد و به او 

گفت: چرا غمگين هستي ؟

او جريان را عرض کرد.

آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بيا شوهرت همين جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را ديد و اشک شوق ريخت ولي ديگر آن عرب را نديدند.

 

آن بانو جريان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولي عصر عليه السلام اورا به شوهرش رسانده است.  

 



داستان هایی از امام زمان (عج)

داستان هایی از امام زمان

ملاقات بانويي که مواظب حجاب خود بود

 يکي ازعلماء بزرگ ( مرحوم آيت الله سيد محمد باقر مجتهد سيستاني پدر آيت الله العظمي حاج سيد علي سيستاني دامت برکاته ) در مشهد مقدس براي آنکه به محضر امام زمان شرفياب شود ختم زيارت عاشورا را چهل جمعه هر هفته در مسجدي از مساجد شهر آغاز مي کند او مي گفت:

 

در يکي از جمعه هاي آخر ناگهان شعاع نوري را مشاهده کردم که از خانه هاي نزديک آن مسجدي که من در آن مشغول به زيارت عاشورا بودم مي تابيد، حال عجيبي به من دست داد، از جاي برخاستم و به دنبال آن نور به درب آن خانه رفتم، خانه کوچک و فقيرانه اي بود، از درون خانه نور عجيبي مي تابيد ، در زدم وقتي در را باز کردند، مشاهده کردم حضرت ولي عصر امام زمان عليه السلام در يکي از اتاقهاي آن خانه تشريف دارند و در آن خانه جنازه اي را مشاهده کردم که پارچه سفيدي به روي آن کشيده بودند.

 

وقتي من وارد شدم و اشک ريزان سلام کردم ، حضرت به من فرمودند:

 

چرا اينگونه دنبال من مي کردي و رنجها را متحمل مي شوي ؟ مثل اين باشيد (اشاره به جنازه کردند) تا من دنبال شما بيايم .

 

بعد فرمودند اين بانويي است که در دوره بي حجابي (رضا خان پهلوي) هفت سال از خانه بيرون نيامد تا مبادا نامحرم او را ببيند !